تبليغاتX
توتم

 

 

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

 

چشم تو زینت تاریکی نیست

 

پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا

 

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

 

و مزامیر شب ،

 

اندام تورا ،

 

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

 

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:9 توسط .:. سعید .:.


 

هستی ام را بادهای سوزان متواری رقم زده است

                          در سرزمینی که از درختان یا دار می ساختند یا تابوت

 

                                                                        (( دکتر علی شریعتی ))




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:45 توسط .:. سعید .:.


 

ساعت 3 صبحه. توی پنجره ی آپارتمانم، توی طبقه ی چهارم ایستادم 

 و همونطور که از لای پنجره ی نیمه باز سیگارم رو دود می کنم به دیوار تکیه دادم.

 از پنجره می شه بزرگراه رو دید. همینطور خیابونی رو که اونو قطع می کنه.

 یه چهارراه با یه چراغ راهنمایی.

 ماشین ها تک تک پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن چراغ وارد بزرگراه می شند.

 نسیم ِ نسبتاً خنک ِ یه نیمه شب تابستونی تن ِ لختم رو قلقلک می ده

 و من با خودم فکر می کنم که کاش توی یکی از ماشین ها بودم

 و با سبز شدن چراغ از اینجا می رفتم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:6 توسط .:. سعید .:.


 

: « يك بليط براي جهنم لطفاً . »

 

: « متأسفم ، همه قطارهايي كه به جنوب     مي روند از قبل پر شده اند . »

 

: « امشب هيچ وسيله ديگري حركت         نمي كند ؟ »‌

 

: « يك اتوبوس براي جهت مخالف داريم . »

 

: « جاي خالي دارد ؟ »

 

: « زياد . »

 

: «‌ مقصد آن خيلي دور است ؟ »

 

: « نه ، زياد نه ، اما بد نيست يك كتاب خوب همراه داشته باشيد .

 

   شنيده ام در اين سفر آدم خيلي احساس تنهايي مي كند . » 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:3 توسط .:. سعید .:.


 

 

تاب و تب ازدواج ، كارت دعوت همه پخش شدند . يك مرتبه رفتار مرد عوض مي شود .

 

 بعد يك دعوا .مرد مي گويد همه چيز تمام شد . از زن مي خواهد برود .

 

زن اشك ريزان به همه مي نويسد مراسم برگزار نخواهد شد .

 

زن مي پرسد : « اما چرا ؟ چرا ؟ »

 

يك هفته مي گذرد ، و يك هفته ديگر . زن به شدت براي مرد دلتنگ شده .

 

 به آپارتمان مرد مي رود و در مي زند .

 

زن صداي مرد را مي شنود كه مي گويد :  « عزيزم مي شود در را باز كني ؟ »

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:55 توسط .:. سعید .:.


 

 

* « واقعاً كفرم بالا آمد ! »

 

* « چرا ؟ مگر چه شده ؟ »

 

* « يه بچه مدرسه اي ، مي دوني يكي از اين بچه مزلف هاي رپ با شلوارهاي

 

    زرق و برقي و عينك دودي ، يكي از اين ياروها. »

 

* « آره ، مي دونم چه شكلي هستن . »

 

* « خلاصه ، اين بچه قرتي فسقلي از من مواد خواست ! اصلاً باورت ميشه ؟! »

 

* «‌ من مي فهمم ! اين آشغال ها از ظاهرمردم درباره اونها قضاوت مي كنن . »

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:33 توسط .:. سعید .:.


عید فطر مبارک

                           

                     (( امیدوارم الیاس وجودتون پاک شده باشه))




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:23 توسط .:. سعید .:.


 

 

 

وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول ، ستاره نمايش مرد ، كارگردان گفت :  

 

« نمايش بايد اجرا شود . »

 

 امشب ، به جاي بازيگر كارآموز ، ستاره نمايش نقش نعش را بازي مي كند .

 

بازيكر كارآموز به سرعت تغيير لباس داد . اجراي او عالي بود .

 

ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي كرد .

 

بازيگر كارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از كف زدن ها ،

 

 سرنگي را كه در جيب داشت ، لمس كرد .

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:55 توسط .:. سعید .:.


   

پسر عاشق شده بود. با آنکه دختر را ندیده بود اما نامه اش که به او رسیده بود.

یک نامه تایپی. مادرش مخالفت می کرد. می گفت:

(( او بدرد بخور نیستبهتر است رهایش کنی )) اما پسر نمی توانست.

با خودش فکر می کرد: (( مادر این روزها بد جور قاتی کرده.

(( بعد از مرگ پدراو حتما روانی شده .

پس پاسخ دختر را داد: (( مادر مخالفت می کند. چه کنم؟ ))

 و چند روز بعد یک نامه تایپی: (( بکشش ))

فردا وقتی پسر مادر را یافت هفت تیر را برداشت و شلیک کرد. مادر مرد.

 اما قبل از مرگش چیزی گفت:

 (( پسرم خوشحالم. چون نقشه خودکشی ام را خوب اجرا کردی.

همه چیز طراحی من بود. دختری در کار نیست. دروغ... ))

 

                                                                                                      مصطفی فیضی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 4:31 توسط .:. سعید .:.



فکرشو بکن تو یه جای تاریک ،  تاریک تاریک سر گردونی

تو اون عوج تاریکی به یک نور میرسی نوری که مسیر زندگیتو تغییر میده

 بااون نور میتونی اون جای تاریک رو روشن کنی، با چشم باز قدم برداری،

میدونی چیکارمیکنی، کجا میری، ( چه لذت بخشه ).
 
ولی بد تر از اون اینه که وقتی اون نور ( نور زندگی )
 
به خاطره، به خاطر... نمیدونم چی  از دستش بدی

فکرشو کردی اون موقه چیکار میکنی؟؟؟؟؟

 

 

                                                             ( دل نوشته ی یک دل تنگ )




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:51 توسط .:. سعید .:.


 

 

آن روز صبح يك دسته صورت حساب تازه رسيده بود. نامه شركت بيمه،

 

درباره تغيير سياست هاي اين شركت بود.

 

زن آه كشيد و با نگراني از جا برخاست تا شوهرش را درجريان بگذارد.

 

 آشپزخانه بوي گاز مي داد.

 

زن روي ميز كار شوهرش نامه اي پيدا كرد.

 

:«... پول بيمه عمر من براي زندگي تو و بچه ها كافي خواهد بود...».

 

 

 

مونيكا وير

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:46 توسط .:. سعید .:.


 

 

رجينالد كوك پيش از ازدواج با سسيل نورتود، سه همسرش را

 

 به خاك سپرده بود.به سسيل گفت: «حوادث تأسف بار.»

 

سسيل جواب داد: «چقدر غم انگيز، آنها ثروتمند بودند؟»

 

رجينالد گفت: «و زيبا.»

 

آنها ماه عسلشان را در كوه هاي آلپ گذراندند.

 

بعدها، سسيل به همسر تازه اش گفت: «مي داني عزيزم، شوهر اول من

 

در يك حادثه تأسف بار در كوهستان كشته شد؟»

 

جاستين مارلو جواب داد: «چقدر غم انگيز.»

 

 

 

مارك كوهن




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:20 توسط .:. سعید .:.


 

 

 

زن حتي صداي بسته شدن درهاي زندان را هم شنيد.

 

آزادي اش براي ابد از دست مي رفت. قدرت تسلط بر سرنوشتش را براي

 

هميشه از دست مي داد.

 

 درباره فرار كردن، افكار ديوانه واري به ذهنش راه پيدا كردند. اما مي دانست

 

 راه گريزي وجود ندارد.

 

زن لبخند بر لب رو به داماد كرد و اين كلمات را تكراركنان

 

گفت: «قبول مي كنم».

 

 

 

 

                                                                                                            تينا ميلبورن

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:21 توسط .:. سعید .:.


 

 

دکتر علی شریعتی در آذر ماه سال 1312 در روستای  مزينان  سبزوار بدنیا آمد در سال 1319 وارد دبستان ابن يمين مشهد شدو در سال 1329 وارد دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد شد  ،سال 1331تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم)  را بپایان رساند وشروع به تدریس در مدارس.تاسيس انجمن اسلامی دانش آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و  ترجمه كتاب «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحار مصری کردو در 1336 ازدواج کرد، که حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک پسر بود در سال 1341-1351 پس از يکدوره تدريس در مدارس، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاتر ادبی «کوير» و «اسلامشناسی» (مشهد)، يکرشته  سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های سراسر کشور و بويژه تهران-حسينيه ارشاد،  حبس بمدت 18 ماه در زندان ساواک، پليس مخفی شاه، در سلول انفرادی، آزادی پس از توافقات الجزيره، زيرنظر در منزل.  ۲۶ اردیبهشت سال 1356 پس از توفيق در ترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود، همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته ميشوند، ۲۹ خرداد در شرايطِ مشکوک در ساتمپتون انگلستان به شهادت می رسد.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:29 توسط .:. سعید .:.


 

... پروردگار مهربان من، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشک اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای. در هراس

دم می زنم، در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. هیچ کس، هیچ چیز در

اینجا "به خود" هیچ نیست. "بودن من" بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه

آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:8 توسط .:. سعید .:.


 

چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:2 توسط .:. سعید .:.


 

 

§ رحمتی  کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد.

§ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار ميکنند!

§ مرا ياری ده تا جامعه ام را بر سه پاية «کتاب، ترازو، آهن» استوار کنم و دلم را از سه سرچشمة «حقيقت، زيبائي و خير» سيراب سازم!

§ در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی ميکشاند، مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئين تن کن!

§ مرا از همه فضائلی که به کار مردم نيايد محروم ساز!

§ مگذار که ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبة دين، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند!

§ تا به رعايت «مصلحت» «حقيقت» را ذبح شرعي نکنم!

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:1 توسط .:. سعید .:.


 

خدا ،قلب جهان است،محور وجود است،کانون عالمي است که بر گردش طواف مي کند،و تو در اين منظومه ،چه در کعبه ،چه در عالم،يک ذره اي،ذره اي در حرکت،هر لحظه جايي،يک حرکت هميشگي،فقط يک وضعي،و هر دم در وضعي ،هماره در تغيير ،در شدن،در طواف و اما هميشه و همه جا،فاصله ات با او ،با کعبه،ثابت!دوري و  نزديکي ات بسته به اين است که در اين دايرهٔ گردنده،چه شعاعي را انتخاب کرده باشي.دور يا نزديک،ولي هرگز به کعبه نمي چسبي ،هرگز در کنار کعبه نمي ايستي،که توقف نيست،که براي تو ثبوت نيست ،که وحدت وجود نيست ،توحيد است.گرداب انسان ها بر گرد کعبه چرخ مي خورد و آنچه پيدا است،تنها انسان است ،اين جا است که مي تواني مردم را ببيني و مرد و زن نبيني، اين و آن نبيني ،من و او و تو وآنها را نبيني، کلي را ببيني،جزئي را  نبيني،فرد در کلي انسان حل شده است، فناء فرد است،اما نه در خدا،در ما،در انسان،در مردم،بهتر است بگويم:در امت!اما فنايي در جهت خدا ،براي خدا در طواف خدا! 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:0 توسط .:. سعید .:.