صفحه اول
ارتباط با من
بايگاني مطالب وبلاگ
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا
| ||
Designed by: 7sang.ir | Developed by: 7sang.com | Powered by: Movabletype | Contact:
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟
سکوت ‚ بند گسسته است
کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپیدی
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ ‚ غمین
چو ماری روی تن کوه می خزد راهی
به راه رهگذری
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
غروب پر زده از کوه
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
درون دره تاریک
سکوت ‚ بند گسسته است
(( سهراب سپهری ))
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ،
اندام تورا ،
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
♣
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
هستی ام را بادهای سوزان متواری رقم زده است
در سرزمینی که از درختان یا دار می ساختند یا تابوت
(( دکتر علی شریعتی ))
ساعت 3 صبحه. توی پنجره ی آپارتمانم، توی طبقه ی چهارم ایستادم
و همونطور که از لای پنجره ی نیمه باز سیگارم رو دود می کنم به دیوار تکیه دادم.
از پنجره می شه بزرگراه رو دید. همینطور خیابونی رو که اونو قطع می کنه.
یه چهارراه با یه چراغ راهنمایی.
ماشین ها تک تک پشت چراغ قرمز می ایستند و با سبز شدن چراغ وارد بزرگراه می شند.
نسیم ِ نسبتاً خنک ِ یه نیمه شب تابستونی تن ِ لختم رو قلقلک می ده
و من با خودم فکر می کنم که کاش توی یکی از ماشین ها بودم
و با سبز شدن چراغ از اینجا می رفتم.
: « يك بليط براي جهنم لطفاً . »
: « متأسفم ، همه قطارهايي كه به جنوب مي روند از قبل پر شده اند . »
: « امشب هيچ وسيله ديگري حركت نمي كند ؟ »
: « يك اتوبوس براي جهت مخالف داريم . »
: « جاي خالي دارد ؟ »
: « زياد . »
: « مقصد آن خيلي دور است ؟ »
: « نه ، زياد نه ، اما بد نيست يك كتاب خوب همراه داشته باشيد .
شنيده ام در اين سفر آدم خيلي احساس تنهايي مي كند . »
تاب و تب ازدواج ، كارت دعوت همه پخش شدند . يك مرتبه رفتار مرد عوض مي شود .
بعد يك دعوا .مرد مي گويد همه چيز تمام شد . از زن مي خواهد برود .
زن اشك ريزان به همه مي نويسد مراسم برگزار نخواهد شد .
زن مي پرسد : « اما چرا ؟ چرا ؟ »
يك هفته مي گذرد ، و يك هفته ديگر . زن به شدت براي مرد دلتنگ شده .
به آپارتمان مرد مي رود و در مي زند .
زن صداي مرد را مي شنود كه مي گويد : « عزيزم مي شود در را باز كني ؟ »
* « واقعاً كفرم بالا آمد ! »
* « چرا ؟ مگر چه شده ؟ »
* « يه بچه مدرسه اي ، مي دوني يكي از اين بچه مزلف هاي رپ با شلوارهاي
زرق و برقي و عينك دودي ، يكي از اين ياروها. »
* « آره ، مي دونم چه شكلي هستن . »
* « خلاصه ، اين بچه قرتي فسقلي از من مواد خواست ! اصلاً باورت ميشه ؟! »
* « من مي فهمم ! اين آشغال ها از ظاهرمردم درباره اونها قضاوت مي كنن . »
(( امیدوارم الیاس وجودتون پاک شده باشه))
وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول ، ستاره نمايش مرد ، كارگردان گفت :
« نمايش بايد اجرا شود . »
امشب ، به جاي بازيگر كارآموز ، ستاره نمايش نقش نعش را بازي مي كند .
بازيكر كارآموز به سرعت تغيير لباس داد . اجراي او عالي بود .
ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي كرد .
بازيگر كارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از كف زدن ها ،
سرنگي را كه در جيب داشت ، لمس كرد .
پسر عاشق شده بود. با آنکه دختر را ندیده بود اما نامه اش که به او رسیده بود.
یک نامه تایپی. مادرش مخالفت می کرد. می گفت:
(( او بدرد بخور نیستبهتر است رهایش کنی )) اما پسر نمی توانست.
با خودش فکر می کرد: (( مادر این روزها بد جور قاتی کرده.
(( بعد از مرگ پدراو حتما روانی شده .
پس پاسخ دختر را داد: (( مادر مخالفت می کند. چه کنم؟ ))
و چند روز بعد یک نامه تایپی: (( بکشش ))
فردا وقتی پسر مادر را یافت هفت تیر را برداشت و شلیک کرد. مادر مرد.
اما قبل از مرگش چیزی گفت:
(( پسرم خوشحالم. چون نقشه خودکشی ام را خوب اجرا کردی.
همه چیز طراحی من بود. دختری در کار نیست. دروغ... ))
مصطفی فیضی
تو اون عوج تاریکی به یک نور میرسی نوری که مسیر زندگیتو تغییر میده
بااون نور میتونی اون جای تاریک رو روشن کنی، با چشم باز قدم برداری،
میدونی چیکارمیکنی، کجا میری، ( چه لذت بخشه ).
ولی بد تر از اون اینه که وقتی اون نور ( نور زندگی )
به خاطره، به خاطر... نمیدونم چی از دستش بدی
فکرشو کردی اون موقه چیکار میکنی؟؟؟؟؟
( دل نوشته ی یک دل تنگ )
آن روز صبح يك دسته صورت حساب تازه رسيده بود. نامه شركت بيمه،
درباره تغيير سياست هاي اين شركت بود.
زن آه كشيد و با نگراني از جا برخاست تا شوهرش را درجريان بگذارد.
آشپزخانه بوي گاز مي داد.
زن روي ميز كار شوهرش نامه اي پيدا كرد.
:«... پول بيمه عمر من براي زندگي تو و بچه ها كافي خواهد بود...».
مونيكا وير
رجينالد كوك پيش از ازدواج با سسيل نورتود، سه همسرش را
به خاك سپرده بود.به سسيل گفت: «حوادث تأسف بار.»
سسيل جواب داد: «چقدر غم انگيز، آنها ثروتمند بودند؟»
رجينالد گفت: «و زيبا.»
آنها ماه عسلشان را در كوه هاي آلپ گذراندند.
بعدها، سسيل به همسر تازه اش گفت: «مي داني عزيزم، شوهر اول من
در يك حادثه تأسف بار در كوهستان كشته شد؟»
جاستين مارلو جواب داد: «چقدر غم انگيز.»
مارك كوهن
زن حتي صداي بسته شدن درهاي زندان را هم شنيد.
آزادي اش براي ابد از دست مي رفت. قدرت تسلط بر سرنوشتش را براي
هميشه از دست مي داد.
درباره فرار كردن، افكار ديوانه واري به ذهنش راه پيدا كردند. اما مي دانست
راه گريزي وجود ندارد.
زن لبخند بر لب رو به داماد كرد و اين كلمات را تكراركنان
گفت: «قبول مي كنم».
تينا ميلبورن
دکتر علی شریعتی در آذر ماه سال 1312 در روستای مزينان سبزوار بدنیا آمد در سال 1319 وارد دبستان ابن يمين مشهد شدو در سال 1329 وارد دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد شد ،سال 1331تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم) را بپایان رساند وشروع به تدریس در مدارس.تاسيس انجمن اسلامی دانش آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و ترجمه كتاب «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحار مصری کردو در 1336 ازدواج کرد، که حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک پسر بود در سال 1341-1351 پس از يکدوره تدريس در مدارس، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاتر ادبی «کوير» و «اسلامشناسی» (مشهد)، يکرشته سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های سراسر کشور و بويژه تهران-حسينيه ارشاد، حبس بمدت 18 ماه در زندان ساواک، پليس مخفی شاه، در سلول انفرادی، آزادی پس از توافقات الجزيره، زيرنظر در منزل. ۲۶ اردیبهشت سال 1356 پس از توفيق در ترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود، همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته ميشوند، ۲۹ خرداد در شرايطِ مشکوک در ساتمپتون انگلستان به شهادت می رسد.
... پروردگار مهربان من، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشک اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای. در هراس
دم می زنم، در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. هیچ کس، هیچ چیز در
اینجا "به خود" هیچ نیست. "بودن من" بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه
آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم...
چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟